تبليغاتX
روزهاي مهتابي

روزهاي مهتابي



شیر میدم بهش رد میکنه .میپرسم دخترم میل نداری ؟

میگه نه میل نداریم باید بریم بخریم!!!

چهارشنبه 27 اردیبهشت1391

سریال میبینیم .میگه خانومه داره گریه میکنه.میگم چرا گریه میکنه ؟میگه برینکه باباشو میخواد!

توی کتاب قصه عکس حیوانات رو نگاه میکنه .هر کدوم خوشحاله و میخنده میگه :این باباش اومده وهر کدومشون که قیافش ناراحته و نمیخنده یعنی باباش هنوز نیومده!

خداوند همه باباهارو حفظ کنه انشالا

پنجشنبه 21 اردیبهشت1391

میگه مامان جون پاپیونمو میدی؟(منظورش پیانوشه)

میگم بالای کمده من دستم نمیرسه

میگه تو بزرگ شدی ماسالا  دستت میرسه

پنجشنبه 21 اردیبهشت1391

ازش میپرسم چندتا دوسم داری؟میگه ۲تا وفرار میکنه .میدوم دنبالش میگیرمش وقلقلکش میدم و اونم حسابی میخنده...میگه هزار تا دوست دارم.میگم خب می تونی بری...چند قدم دور میشه و با خنده زیبا و شیطنت آمیزی دوباره میگه :۲تتتا دوست دارم!!!

امروز مشغول کارتون دیدن بود.گفتم مامانو چه قدر دوست داری؟یه نگاهی کرد و گفت یه عالمه هرچی بگم بازم کمه ....گمونم کارتون دیدن رو به دنبال بازی ترجیح داد .

چهارشنبه 20 اردیبهشت1391

این روزها سرم خیلی شلوغ است.از صبح خانه داری و بچه داری میکنم تا خود شب.انگار هرگز شاغل نبوده ام و هرگز هم قرار نیست برگردم سر کارم.مدتیست پرستار نداریم و کارهای خانه هم با خودم است.وقت استراحتم شده زمانهایی که به پسرک شیر میدهم که ناچارا باید بنشینم.یا باید غذا بپزم یا غذا بدهم یا غذا بخورم .البته غذا خوردن دخترک بهتر شده تازگیها ولی هنوز در پروژه از پوشک گرفتن ناموفق بوده ام.شانس آورده ام پسرک آرام و بی اذیت است .تازگیها لبخندهای ملیحی تحویلمان میدهد و حسابی شادمان میکند.بر عکس نوزادیهای خواهرش خوب میخوابد و شبها میگذارد مادرش هم بخوابد.امروز صبح ساعت پنج و نیم برای شیر خوردن بیدار شد .شیرش را که دادم رفتم به اتاف دخترک و لحافش را رویش کشیدم .بعد ۴پیمانه هم شیر درست کردم در خواب بخورد و دلم خوش باشد .یک رو انداز هم روی همسری کشیدم که سفتی زمین را ترجیح داده بود و پایین خوابیده بود ...

حس یک مادر دلسوز و زحمتکش بهم دست داده بود !!! این مادر بودن هم عجب حس جالبیست!!!

 

چهارشنبه 20 اردیبهشت1391

مدتهاست که دخترک را مگر وقتی خوابیده بتوانم سیر در آغوش بگیرم وببوسم .در سایر اوقات یا فرار میکند یا مشغول دویدن است یا بالا و پایین پریدن.انگار در آغوشم وقتش تلف میشود...حالا سعی میکنم پسرک را به قدر کافی بغل کنم تا هنوز کوچک است و دویدن یاد نگرفته...

جمعه 1 اردیبهشت1391

حرص آوره که بعد از کلی پرس و جو و خرید چندین سی دی کارتونهای جذاب برای گروه سنی مربوطه باز هم دخترک همچنان همون سی دی تام و جری مورد علاقه اش رو تماشا کنه و هفت هشت تا سی دی کارتون خوب وجالب روی دست آدم بمونه:((((
جمعه 1 اردیبهشت1391

ـــ مامان جون مسواک منو میدی؟

ـــ بله دخترم...آفرین..میخوای مسواک بزنی؟

ـــ نه!...میخوام نانای بذارم!

شنبه 12 فروردین1391

ـ مامان جون میتونم اینو (جعبه رژ گونه) بردارم؟

ـ نه

ـ چراااا آخهههههههه؟(با عصبانیت)

ـ اون مال بچه ها نیست .مال ماماناس...

ـ چراااا آخهههههههه؟(با عصبانیت)...چراااا؟...پرتش میکنه ..میندازدش زمین ...هر چی رو میزه میریزه پائین...بعد خودشو میندازه روی زمین و شرووع به گریه میکنه و الی اخر.........

دفعه بعد:

ـ مامان جون میتونم اینو (هر چیزی) بردارم؟

ـ بله دخترم!!!

 

یکشنبه 14 اسفند1390

شنبه 13 اسفند1390

همیشه برای تو مینویسم.کمی هم از تو

فدایت شوم که نمیگوئی.قربانت گردم نمیگوئی .عاشقتم. میخواهمت نمیگوئی.اما ... گوشی را که برمیداری میگوئی: جانم...

هدیه که نمیخری.مناسبتها را باید یادت بیاندازم.کادو بارانم نمیکنی.گل نمیخری برایم.اما ... هوایم را داری...

همین جانم که میگوئی...همین هوایم را که داری ...از لبخندت از نگاه مهربانت ... شادم. خوشحالم. دلم خوش است ... انگار همه دنیا را کادو داده ای به من ...

یکشنبه 23 بهمن1390

این چند روز مرخصی قبل از زایمان خیلی دلچسبه.چون ۶ ماه مرخصی زایمان که در اصل اضافه کاری محسوب میشه.این روزهای آروم انتظار رو خیلی دوست دارم...
دوشنبه 17 بهمن1390

بسته آدامس توي ماشين رو برميداره وباز ميكنه .توش دوتا آدامس داره.يكيشو توي دستش نگه ميداره و يكيشو ميده به باباش و نگاهي به من ميندازه وميبينه كه منتظرم وفوري ميگه :براي شما نداريم ،بايد بيم بيخريم......
سه شنبه 11 بهمن1390

در آستانه 27 ماهگي دختركم مدتهاست كه كامل حرف ميزنه .جمله هاي كوتاه و بلند با فعلها و ضمائر كاملا درست...

احساساتش رو بيان ميكنه و گاهي با جملات قلمبه سلمبه اش مارو حسابي غافلگير ميكنه ...فرقش با حرف زدن آدم بزرگها در لحن كودكانه و زيباي خودشه .



شنبه 8 بهمن1390

| ادامه مطلب

تفاوت باردادري اول با دوم اينه كه در طول بارداري اول نميدوني توي چه مخمصه اي قراره بيوفتي ولي در دومي خوب ميدوني...
یکشنبه 11 دی1390

دلم برای خودم تنگ شده.نه برای این خودم .برای خود کوچولویم دلم تنگ شده.برای وقتی که سه چهار ساله بودم و توی نشیمن خودم را به خواب میزدم تا بابا بیاید و دودستی بغلم کند ببرد بگذارد توی تختم.انگار اگر خودم میرفتم توی تخت شب و خواب معنی نداشت.بابا که میبرد یک لطف و مزه دیگر داشت.

تازگیها خیلی یاد خود کوچولویم می افتم.دخترک بابايش را صدا ميزند "باباجون گشنگم" و توی لوس کردن و ناز و عشوه برای بابایش به خودم رفته.به خود کوچولویم...

دلم برای خود کوچولویم و برای بعداز ظهرهايي که مامان میخواست ما را به زور بخواباند تنگ شده ...من چشمهایم را میبستم و محکم فشار میدادم.آنقدر محکم چشمهایم را میبستم که مامان شک هم نکند که من بیدارم و مامان از کجا میفهمید که نخوابیده بودم نميدانستم! برایم عجیب بود.دیگر محکم تر از آن نمیشد چشمهایم را ببندم...

زیاد طول نکشید که یاد گرفتم چه طور پلکهایم را آرام روی هم بگذارم که مامان فکر کند خوابیده ام.فکر میکنم همان روز بود که بزرگ شدم...درست همان لحظه.....

بابا دلت برای دختر کوچولویت تنگ نشده؟کاش یکبار دیگر همان دختر کوچولویت میشدم.بابا کاش فقط یکبار فقط یکبار دیگر آنقدر کوچولو میشدم که تو من را میگذاشتی توی تخت خواب...فقط یکبار ...بابا...

یکشنبه 27 آذر1390

تازگیها فکر میکنم تو خونه های دیگه که یه بچه کوچیک شیرین و بامزه که تازه حرف میزنه ندارند چه طور افسردگی نمیگیرند؟

(مادربزرگ هم كه گاهي قرص ضد افسردگيش تموم بشه مشكلي پيش نمياد .چون از دست كارهاي اين وروجك به اندازه كافي ميخنده)

یکشنبه 27 آذر1390

رفته روي وزنه وبا دقت روي صفحه ترازو رو نگاه ميكنه و ميگه : دو شالمه!
چهارشنبه 16 آذر1390

فقط با پتو كوچولو و بالش كوچولو ميخوابه ...ميذارمش روي پاهام و براش لالايي ميخونم

ميگه : عيوسك گشنگ من گرمز پوشيده نخون...چشم چشم دو ابرو بخون

چه ربطي داره آخه؟؟؟

شنبه 12 آذر1390

نميدونم چرا از ديدن نظرات تو وبلاگم خوشحال ميشم...حتي اگر نوشته باشه :چه وبلاگ چرطي داري!

(منظورش چرت بوده البته)

سه شنبه 8 آذر1390

هوا حسابی سرد شده و برف میاید.هنوز عصر است اما هوا تاریک شده .شام ساده میخوریم و ناهار فردا را هم رو به راه کرده ام.تصمیم میگیرم بروم چند صفحه کتاب بخوانم.میخزم توی رختخواب...زیر لحاف سبک و راحتمان ...ملافه هایمان هم بوی تمیزی میدهد .تازه عوضشان کرده ام.همیشه به همسری میگویم از همه دنیا خانه مان را دوست دارم و از خانه مان تختخوابمان را بیشتر دوست دارم .از بس که گرم و نرم و راحت است و او به تنبلی من میخندد.

میخزم زیر لحاف سبک و راحتمان .کتابم را میگذارم روی شکمم.پسرک گویا تازه بیدار شده شروع میکند به بالا و پائین رفتن.کتاب روی شکمم تکان میخورد.انگار آنجا جایش اصلا تنگ نیست .همانقدر برایش راحت است که تختخواب برای من...

داستان از یک صحنه شلوغ شروع میشود, گویا کارناوالی در حال عبور است و هیاهو و کاغذهای رنگی و رقص و آواز و یک پسرک ۶ ساله که خوشش میاید از اين صحنه...فکر میکنم ازین چیزها کاش اینجا هم پیدا میشد. میتوانم تصور کنم دختركم چقدر از دیدنش شاد میشود و ذوق میکند... نوشته :غریبه ای که ظاهرش نشان میدهد خارجیست نزدیک میشود. یادم به غربت میفتد و خارجی شدن. یادم میوفتد اگر بخواهیم برویم تختخوابمان را میتوانیم ببریم یا نه؟...اگر دلم تنگ شود چه؟ اگر بابا دوباره مریض شود من اينجا نباشم چه ؟نه!!!!نمیرویم .خانه مان راحت و زیباست فقط گرد و خاک این منطقه زیاد است. خوب پنجره ها را دو جداره میکنیم وهمین...همینجا میمانیم.

بعد فکر میکنم اگر الودگی هوا بچه ها را مریض کند چه؟ اگر جنگ شود چه؟ اگر زلزله تهران بیاید و ما زیر آوار بمانیم؟ اگر صدای دخترم را بشنوم و نتوانم کمکش کنم؟ اگر من بمیرم و بچه ها تنها بمانند ؟ چه کسی میداند آنها کودکان من بوده اند وچه آرزوهايي برایشان داشته ام ؟خیال میکنند کودکان معمولی هستند ... اگر زنده بمانند و هوا سرد باشد چه؟ پتو نداشته باشند چه میشود؟

اگر ...........

 

شنبه 5 آذر1390

برای اینکه کلاهشو مثل گل سرهاش از سرش درنیاره بهش گفتم ببین گل داره ...به به چه قشنگ شدی...

دم در باباش میگه این چه کلاهیه ...سردش میشه.یه چیزی میخریدی همه سرشو بپوشونه

تا میخوام حرف بزنم دخترم میگه:گل داره خب!!!

هرروز بزرگ میشی دخترم خیلی زود ...خیلی عجیب...یه جور که ادم باورش نمیشه....

 

شنبه 5 آذر1390

http://sanaza57.blogfa.com/post-23.aspx

و امسال همزمان با تولد دو سالگي دخترك داريم کم کم براي حضور يه كوچولوي ديگه آماده ميشم !

سال ديگه اين روزها يعني داريم چيكار ميكنيم؟

چهارشنبه 25 آبان1390

امسال تولدت رو به زبون خودت تبريك ميگم :

تبلدت مُبايك ... بيا شَما رو شوت كن ...تا صدتا زنده باشي..........

فكرشو بكنيد اگر رسم بود همه به جاي فوت كردن شمعهاي تولد، شمعها رو از روي كيك شوت ميكردن جالبتر و هيجان انگيزتر نبود :)

 


 

 

شنبه 21 آبان1390

دلم تنگ ميشود براي حرف زدنهای كودكانه ات


ديگه وقتي صدات ميكنم يا دنبالت ميگردم نميگي : من اينجاستَم ...ميگي : اينجام ماماني

ديگه وقتي كسي بيرون ميره نميگي :منم بيادَم ...ميگي :منم بيام

ديگه نميگي :خُمه ...ميگي :تخم مغ

دیگه نمیگی:جوبار...میگی :جوراب

دیگه نمیگی :خطرکانه... میگی :خطرناکه

دیگه نمیگی خبارههه...میگی :خرابه

....

دوشنبه 16 آبان1390

حالا دیگه میدونم مامانم کوچولو بودم چرا اینقدر به قیافه من نگاه میکرد و تو مهمونی وجلو دیگران مدام لباس و موهامونو صاف میکرد...ممکنه یادم بره یه دست لباس اضافه برای دخترم بردارم ولی یادم نمیره چند تا گل سر یا به قول خودش گول سر اضافه تو کیفم برای دخترک داشته باشم که اگر از سرش درآورد و گم شد فوری یکی دیگه براش بزنم.عجیب نیست که یکی از غصه های کوچیک زندگیت این باشه که دخترکت یک لنگه پاپیون صورتی که خیلی دوستش داشتی و به لباسش میومد رو گم کرده:(

جمعه 6 آبان1390

از نظر یه دختر کوچولوی ۲۳ماهه انگیزه و هدف آدم بزرگها از بیرون رفتن از خانه فقط وفقط یک چیز میتواند باشد.هر کس از در بیرون میرود یعنی اینکه :میره پاستیل بیخرههه و هر کس وارد میشود میپرسد:پاستیل خَییدی؟؟؟

هر کس در خانه هست که هیچ و هر کس نیست یعنی رفته ددر پاستیل بیخرهههه...

جمعه 8 مهر1390

یه چیزی توی دلم تکون میخوره
پنجشنبه 7 مهر1390

دختركم دیگه مفهوم خوب یا بد رو متوجه میشه.

میخوام بهش شربت انتی بیوتیک بدم میگه: بَده بَده...میریم سفر میگه: اینجا خوبه دريا خوبه...


به فکر افتادم وسط اینهمه تردید و شک برای تشخیص خوب و بد واقعی در این دنیاي پر از عقايد گوناگون و پيچيده كه يه اعتقادي كه درست تو يه فرهنگ و خانواده و يه محله خوب محسوب ميشه در جاي ديگه اي برعكسه و بد محسوب ميشه ...و وسط اينهمه اختلاف عقايد

چه طور ميتونم خوب و بد واقعي رو يادش بدم؟يا حتي راه تشخيصش رو؟اینکه چه چیزهایی واقعا بد هستن یا خرافات و تعصبات بيجا و نادانی و...


خودم هنوز در اين ميانه گيج ومبهوتم ...چه طور يادش بدم؟
جمعه 1 مهر1390

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود