میگه نه میل نداریم باید بریم بخریم!!!
روزهاي مهتابي
توی کتاب قصه عکس حیوانات رو نگاه میکنه .هر کدوم خوشحاله و میخنده میگه :این باباش اومده وهر کدومشون که قیافش ناراحته و نمیخنده یعنی باباش هنوز نیومده!
خداوند همه باباهارو حفظ کنه انشالا
میگم بالای کمده من دستم نمیرسه
میگه تو بزرگ شدی ماسالا دستت میرسه
امروز مشغول کارتون دیدن بود.گفتم مامانو چه قدر دوست داری؟یه نگاهی کرد و گفت یه عالمه هرچی بگم بازم کمه ....گمونم کارتون دیدن رو به دنبال بازی ترجیح داد .
حس یک مادر دلسوز و زحمتکش بهم دست داده بود !!! این مادر بودن هم عجب حس جالبیست!!!
ـــ بله دخترم...آفرین..میخوای مسواک بزنی؟
ـــ نه!...میخوام نانای بذارم!
ـ نه
ـ چراااا آخهههههههه؟(با عصبانیت)
ـ اون مال بچه ها نیست .مال ماماناس...
ـ چراااا آخهههههههه؟(با عصبانیت)...چراااا؟...پرتش میکنه ..میندازدش زمین ...هر چی رو میزه میریزه پائین...بعد خودشو میندازه روی زمین و شرووع به گریه میکنه و الی اخر.........
دفعه بعد:
ـ مامان جون میتونم اینو (هر چیزی) بردارم؟
ـ بله دخترم!!!
فدایت شوم که نمیگوئی.قربانت گردم نمیگوئی .عاشقتم. میخواهمت نمیگوئی.اما ... گوشی را که برمیداری میگوئی: جانم...
هدیه که نمیخری.مناسبتها را باید یادت بیاندازم.کادو بارانم نمیکنی.گل نمیخری برایم.اما ... هوایم را داری...
همین جانم که میگوئی...همین هوایم را که داری ...از لبخندت از نگاه مهربانت ... شادم. خوشحالم. دلم خوش است ... انگار همه دنیا را کادو داده ای به من ...
احساساتش رو بيان ميكنه و گاهي با جملات قلمبه سلمبه اش مارو حسابي غافلگير ميكنه ...فرقش با حرف زدن آدم بزرگها در لحن كودكانه و زيباي خودشه .
تازگیها خیلی یاد خود کوچولویم می افتم.دخترک بابايش را صدا ميزند "باباجون گشنگم" و توی لوس کردن و ناز و عشوه برای بابایش به خودم رفته.به خود کوچولویم...
دلم برای خود کوچولویم و برای بعداز ظهرهايي که مامان میخواست ما را به زور بخواباند تنگ شده ...من چشمهایم را میبستم و محکم فشار میدادم.آنقدر محکم چشمهایم را میبستم که مامان شک هم نکند که من بیدارم و مامان از کجا میفهمید که نخوابیده بودم نميدانستم! برایم عجیب بود.دیگر محکم تر از آن نمیشد چشمهایم را ببندم...
زیاد طول نکشید که یاد گرفتم چه طور پلکهایم را آرام روی هم بگذارم که مامان فکر کند خوابیده ام.فکر میکنم همان روز بود که بزرگ شدم...درست همان لحظه.....
بابا دلت برای دختر کوچولویت تنگ نشده؟کاش یکبار دیگر همان دختر کوچولویت میشدم.بابا کاش فقط یکبار فقط یکبار دیگر آنقدر کوچولو میشدم که تو من را میگذاشتی توی تخت خواب...فقط یکبار ...بابا...
(مادربزرگ هم كه گاهي قرص ضد افسردگيش تموم بشه مشكلي پيش نمياد .چون از دست كارهاي اين وروجك به اندازه كافي ميخنده)
ميگه : عيوسك گشنگ من گرمز پوشيده نخون...چشم چشم دو ابرو بخون
چه ربطي داره آخه؟؟؟
(منظورش چرت بوده البته)
میخزم زیر لحاف سبک و راحتمان .کتابم را میگذارم روی شکمم.پسرک گویا تازه بیدار شده شروع میکند به بالا و پائین رفتن.کتاب روی شکمم تکان میخورد.انگار آنجا جایش اصلا تنگ نیست .همانقدر برایش راحت است که تختخواب برای من...
داستان از یک صحنه شلوغ شروع میشود, گویا کارناوالی در حال عبور است و هیاهو و کاغذهای رنگی و رقص و آواز و یک پسرک ۶ ساله که خوشش میاید از اين صحنه...فکر میکنم ازین چیزها کاش اینجا هم پیدا میشد. میتوانم تصور کنم دختركم چقدر از دیدنش شاد میشود و ذوق میکند... نوشته :غریبه ای که ظاهرش نشان میدهد خارجیست نزدیک میشود. یادم به غربت میفتد و خارجی شدن. یادم میوفتد اگر بخواهیم برویم تختخوابمان را میتوانیم ببریم یا نه؟...اگر دلم تنگ شود چه؟ اگر بابا دوباره مریض شود من اينجا نباشم چه ؟نه!!!!نمیرویم .خانه مان راحت و زیباست فقط گرد و خاک این منطقه زیاد است. خوب پنجره ها را دو جداره میکنیم وهمین...همینجا میمانیم.
بعد فکر میکنم اگر الودگی هوا بچه ها را مریض کند چه؟ اگر جنگ شود چه؟ اگر زلزله تهران بیاید و ما زیر آوار بمانیم؟ اگر صدای دخترم را بشنوم و نتوانم کمکش کنم؟ اگر من بمیرم و بچه ها تنها بمانند ؟ چه کسی میداند آنها کودکان من بوده اند وچه آرزوهايي برایشان داشته ام ؟خیال میکنند کودکان معمولی هستند ... اگر زنده بمانند و هوا سرد باشد چه؟ پتو نداشته باشند چه میشود؟
اگر ...........
دم در باباش میگه این چه کلاهیه ...سردش میشه.یه چیزی میخریدی همه سرشو بپوشونه
تا میخوام حرف بزنم دخترم میگه:گل داره خب!!!
هرروز بزرگ میشی دخترم خیلی زود ...خیلی عجیب...یه جور که ادم باورش نمیشه....
و امسال همزمان با تولد دو سالگي دخترك داريم کم کم براي حضور يه كوچولوي ديگه آماده ميشم !
سال ديگه اين روزها يعني داريم چيكار ميكنيم؟
امسال تولدت رو به زبون خودت تبريك ميگم :
تبلدت مُبايك ... بيا شَما رو شوت كن ...تا صدتا زنده باشي..........
فكرشو بكنيد اگر رسم بود همه به جاي فوت كردن شمعهاي تولد، شمعها رو از روي كيك شوت ميكردن جالبتر و هيجان انگيزتر نبود :)

ديگه وقتي صدات ميكنم يا دنبالت ميگردم نميگي : من اينجاستَم ...ميگي : اينجام ماماني
ديگه وقتي كسي بيرون ميره نميگي :منم بيادَم ...ميگي :منم بيام
ديگه نميگي :خُمه ...ميگي :تخم مغ
دیگه نمیگی:جوبار...میگی :جوراب
دیگه نمیگی :خطرکانه... میگی :خطرناکه
دیگه نمیگی خبارههه...میگی :خرابه
....
هر کس در خانه هست که هیچ و هر کس نیست یعنی رفته ددر پاستیل بیخرهههه...
میخوام بهش شربت انتی بیوتیک بدم میگه: بَده بَده...میریم سفر میگه: اینجا خوبه دريا خوبه...
به فکر افتادم وسط اینهمه تردید و شک برای تشخیص خوب و بد واقعی در این دنیاي پر از عقايد گوناگون و پيچيده كه يه اعتقادي كه درست تو يه فرهنگ و خانواده و يه محله خوب محسوب ميشه در جاي ديگه اي برعكسه و بد محسوب ميشه ...و وسط اينهمه اختلاف عقايد
چه طور ميتونم خوب و بد واقعي رو يادش بدم؟يا حتي راه تشخيصش رو؟اینکه چه چیزهایی واقعا بد هستن یا خرافات و تعصبات بيجا و نادانی و...

